بگذار از اطاق بپرسم
کوههایی که لب آن مینشستیم
درختی که زیر آن کوتاه میشدیم
نه بچهگانه
ارزانی مه گردنه حیران
خوابم گرفته است
آسمان از کنارمان میگذرد
بیسقف
بیآبی بیابر
روشنایی
بعد از این تونل
بلند میشود
این تابلو
قصد الله اکبر
شاید این اتوبوس
سفر دستها را
از سینه بوسهها
بیرون بکشد
بریزد
لای برف
لای کولاک
پشت سر اسبهای
نه چندان رام
دره...
راستی
ماجراهای
اطاق
چه میشود؟