جایی توی سرم دیگر فکر نمی کند
با دستي كه دراز ميكنم
و دستدرازيام فاقد زنهايي ميشود
كه انزجارشان از من ريشه جغرافيايي دارد
پشت صحنة تمام اتفاقها مردي ايستاده
با خيال مبهوت شدن در من
حلقهاي را برمی دارد
و دور همه جواهرفروشيها ميچرخاند
زمين گيج ميرود و صحنه با يك نور سبز
يا هر رنگي كه دلتان بخواهد
“توصيه ميكنم زرد نباشد
با هيچ جشني سازگار نيست”
روشن ميشود يا خاموش
این درد جای دیگری چنبره می زند
حلقه روی صحنه پاسخ نمی دهد
به دست درازی مردی هیچ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 21:2  توسط سیامک عشاقی
|
