تبليغاتX
روی کاغذ زرد

روی کاغذ زرد

 

 

. . . به  خودم نهيب زدم و بلند شدم ، تاريكي كمي مرا اذيت مي كرد ، چيزي درون ذهنم بود ، تفش كردم اما انگار اصلأ برايم مهم نبود كه نفس مي كشم يا نه ، به زور دستم را از لباسم رها كردم و دنبال چيزهايي گشتم كه قرار بود بعد از مرگم داخل قبر بگذارند.

     خواهرم به قولش عمل كرده بود. دست را بردم و چراغ قوه اي را لمس ، و بعد از روشن كردنش ساكي را كه مي بايست داخلش كاغذ و قلم باشد مشاهده كردم.

      چيزي مثل نوشتن داشت مرا ديوانه مي كرد من قول داده بودم كه بعد از مرگ هم بنويسم و اين اولين كاغذيست كه قرار است سياهش كنم فكر مي كنم تا حالا چند خط هم سياه كرده ام . شايد كه اولين باري نيست كه يك مرده خاطراتش را روي كاغذ مي آورد و پس از مرگش را توضيح مي دهد .

    نمي دانم در چه زماني هستم و چند وقت از مردنم مي گذرد گمان مي كنم اگر زنده بودم الان هواي قبر كمي سنگين تر مي شد هوس چاي و سيگار كرده ام اما . . .

     حالا براي خودم يك زمان سنج خيالي درست مي كنم و قرار مي گذارم هر صفحه اي كه پر كردم يك روز به حساب بيايد . پس تا به حال بايد غروب شده باشد كه اين صفحه در حال پر شدن است » يك روز مفيد بعد از مرگ« . بعد از اين هم راحت تر مي توانم دستم را حركت بدهم و ذهنم را براي سوژه هاي جديدتر آماده كنم.

      روز دوم است يا شب دوم ، قرار است از چند كيلومتر بعد از مرگ بنويسم. چند فرشته با لباسهاي جراحي به سراغم مي آيند و سؤالاتي مي كنند

شايد دنبال دفتر خاطراتم مي گردند و من به آنها مي گويم كه بعضي از يادداشت هاي مرا مي توانند از ميان سررسيدهاي كهنه ام جستجو كنند.

      راست مي گويند يا دروغ پهلوي شما بماند كه ادعا مي كنند نمي توانند به زمين سر بزنند يا اينكه خيلي تنبل تر از اين حرفها هستند.

       صفحه را تمام نكرده ام  اما آنقدر خسته ام كه اين چند خط را مي توانيد به حساب يك روز يا يك شب بگذاريد. چراغ قوه خاموش.

     چراغ قوه را روشن مي كنم چند فرسخ از مرگ طول مي كشد كه چشم هايم (نمي دانم سر جايش هست يا نه)به نور عادت مي كند ، نيكوتين بدنم كم شده است اما دخانيات اينجا ممنوع است و تابلوي نامرئي اش جلوي چشمم سنگيني مي كند.تازه به اين فكر افتادم كه چرا به خواهرم توصيه نكردم چند پاكت سيگار هم ضميمه اين كاغذ ها بكند حيف كه شماره ارتباطي ام با روي زمين صفر شده است0-0-0    . . .

    مگر مرده هم مي خوابد اين ديگر چه جور مرگي است. قبل ترها برايم مي گفتند (درست زماني كه زنده بودم) يك مرده خواب و بيداري سرش نمي شود.

 . . .

     اين آخرين جملاتي است كه مي توانم بنويسم.امروز ارواح زيادي به اينجا آمده اند و دور و بر همين نور چراغ رقص كردند. نور چراغ ضعيف تر شده و رو به خاموشي مي رود. اي كاش مي شد باطري آنها را عوض كنم.اما از باطري خبري نيست. خيلي سخت است در اين تاريكي نوشتن، سعي مي كنم اين صفحه راتمام كنم؛ بعد كفه  مرگم را ميگذارم و دوباره كمي مي ميرم . . .

    قرار است يكي از اين شب ها خواهرم چند نفر را اجير كند كه بيايند نوشته هايم را بردارند ، شايد چند باطري هم براي چراغم بياورند . بقيه ماجرا را مي توانم آن موقع ادامه دهم...

   حالا خسته ام. حساب كنيد چند روز را نوشته ام . با اجازه .

                مي خوام كمي بميرم.

 

 

            

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:33  توسط سیامک عشاقی  |