تبليغاتX
روی کاغذ زرد

روی کاغذ زرد

       جایی توی سرم دیگر فکر نمی کند

 

          با دستي كه دراز مي‌كنم

 

 و دست‌درازي‌ام فاقد زن‌هايي مي‌شود

 

كه انزجارشان از من ريشه جغرافيايي دارد

 

پشت صحنة تمام اتفاق‌ها مردي ايستاده

 

          با خيال مبهوت شدن در من

 

حلقه‌اي را برمی دارد

 

و دور همه جواهرفروشي‌ها مي‌چرخاند

 

زمين گيج مي‌رود و صحنه با يك نور سبز

 

يا هر رنگي كه دلتان بخواهد

 

             توصيه مي‌كنم زرد نباشد

        

              با هيچ جشني سازگار نيست

 

روشن مي‌شود يا خاموش

 

این درد جای دیگری چنبره می زند

 

حلقه روی صحنه پاسخ نمی دهد

 

به دست درازی مردی هیچ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 21:2  توسط سیامک عشاقی  | 

سلام   و   سال نو مبارک

 

بعد از مدت زیادی که به هر دلیلی به روز نمی کردم

 

این بار با یک داستان و دو شعر آمده ام

 

که می توانید آنها را در سه پست آخر وبلاگ بخوانید

 

 

 

 

 

اين ريل مي تواند تا بي نهايت

 

قطار سوار كند

 

جلوتر مي رويم

 

ديواري پر از بوفالو

 

و سمفوني سكوت از يك گيتار يخي

 

بعد شب و خواب طولاني كوپه ها

 

سياه مي‌كند

 

و دنباله ماجرا

.

.

.

ورودي به اين خواب شامل يك آهنگ

 

سرخپوستي است

 

حالا ملودي اين كاغذ را دوباره كوك كنيد

 

دنباله قطار يا موسيقي را

 

حدس بزنيد

 

بعد يك زوزه گرگ به اين متن

 

بدهكار مي شويد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:41  توسط سیامک عشاقی  | 

 

نزديك عيد بود وروزها داشتند كم كم از باران

 

بهاري تر مي‌شدند وباد پنجره‌ها رابه بازي گرفته

 

بود تا وا شوند ،بايد جاليز را آماده كرد،جاليزي 

 

که پرشده بود از كومارهاي تمشك

 

تصميم گرفتند بولدوزر كرايه كنند وحميد كنار

 

كومارها بود كه هل داده شد داخل آنها

 

حميد كسي را نديد،

 

اين اتفاق براي راننده بولدوزر

 

درآن طرف بوته خارها هم اتفاق افتاد امّا چون

 

براي حساب كتاب آمده بود زياد ماجرا را جدي

 

نگرفت. هنوز خورشيد سر  دوبارهاش رابه

 

زمين  نزده بود

 

كه حميد راه ميانبر را انتخاب كرد تا مقدمات كار

 

را زودتر ازبولدوزر چي فراهم كند.

 

راه ميانبر پر بود از صداي پر وبادو قورباغه،

 

حميد فكر مي كند: مهناز يادش بماند كه ناشتا

 

برايم بياورد، زماني كه ميخواست از ميان دستهاي

 

رختخواب بيرون بيايد آرام مهناز سرش راتكان

 

داده بود، مهناز حتماً بهانه‌اي براي زودتر بلند

 

نشدن رابا خود به بستر برده بود،

 

مطمئناً فيلم هاي

 

شب قبل از ويدئوي تازه شان در سرنوشت شبانه

 

آنها بي‌تاثير نبود . زنهايي كه مي‌داستنند آفتاب تن

 

را ميسوزاند و دريا مردهاي با لباس را كمترخيس

 

ميكند ، حميد صداي موزيك شب قبل را قاطي 

 

تمام صداهاي راه ميانبر مي‌شنيد.

 

آيا اين يك قورباغه است؟

 

 موجودي نه سبز نه زرد

 

كه پولكهاي آفتابي‌اش قبل از طلوع نوراني تر

 

شده بود، موسيقي شب قبل از سرشان پريد

 

 صداي بلندامّا عجيبي به گوشش رسيد مطمئن

 

شد كه اين موجود كه بزرگي به اندازه يك

 

 گربه بلكه كمي هم بزرگتر؛ قورباغه است

 

با احتياط از بغل دستش چوبي را برداشت؛

 

وقورباغه كمي دورتر شد؛ كنجكاوي پايش را

 

مي‌كشاند سمت ته باغ،

 

آنجا قورباغه‌ها همه بزرگ بودند وگويا همه آنها

 

سم‌داشتند ودر ميان همه آنها قورباغه‌اي آشنا به

 

چشم مي خورد.... :چقدر از زمان گذشته بود؛ به

 

جاي ساعتيكه هيچ چيز روي‌آن نبسته بود نگاهي

 

انداخت،وخورشيد انگار اولين جايي كه قرار بود

 

روشن كند همانجا بود، با دستهاي تششع

 

خورشيدقورباغه‌ها به تكاپودر‌آمدند. انگار نور تن

 

آنها را مي‌كشيد وبزرگ مي‌كردوصداي موزيك

 

شب قبل ميان ذهن حميد مي‌پيچيد؛

 

 زنهايي كه دست مي‌زدند و

 

 وسط آنهازني كه مهتاب بود؟ يا..؟.. 

 

وپاشنه كفشي كه به پاهايش چسبيده ودستكشهاي

 

چوبي آنها طوري طراحي شده بود كه هيچ 

 

انگشتي از آنها ديده نمي‌شدوگيسواني كه 

 

بلندترشده وزنهايي كه مثل او بودند داشتند تكرار

 

مشق رقص او را مي‌كردند.

 

حميد دنبال دريا مي‌گشت ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌،دريايي وجود نداشت ،

 

حتي تا به آنجا هم كه بياد مي‌آورد،

 

درآن نزديكي حتي رودخانه يا مرداب هم نبود؛ 

 

تنهابركه‌اي كه پر بود از لجنو...و

 

او فكر مي‌كرد هنوزميان دستهايش كنترلي دارد

 

كه مي‌تواند همه صحنه ها را خاموش‌يا به عقب

 

وجلو ببرد...

 

زنها به او نگاه مي‌كردند و مهناز اشاره

 

مي‌كردكه نزديكتر بيايد.

 

 نيروي اورا به سمت جلو هل مي‌داد

 

او در طول مدتي كه حتي يك قدم هم نمي‌شد

 

گذاشت ديد كه زنها سينه‌هاي عاري‌از هرگونه

 

استتارشان را همراه موهايشان به سمت شانه مي

 

دوانندو به پشت مي‌اندازند.ترديدي ميان ديدن فيلم 

 

وحافظه او بوجود آمد.

 

: ترا به جان جعفر جن مرا اذيت نكنيد اين جمله

 

نا‌غافل بر روي ‌زبانش جاري شد. دختر‌ها شنيدند

 

يا نه؟ ‌اما از تك وتاب افتادندوساكت شدند و شرم

 

روي تنشان نشست.

 

مهناز اينبار با دست اشاره ميكند ( در حالي‌كه

 

رويش را بر‌گردانده بود) وحميد جمله

 

يادگاري‌مادرش را در شبهاي ‌بي‌ برقُ مهتابي ‌را

 

دوباره تكرار كرد وبلند‌تر: ... چيزي را كه بايد

 

بگويم نمي‌گويم ، امابه حق جعفر جن مرا اذيت

 

نكنيد.]آخر مهنا هنوز هم در وسط.. [ و دختر‌ها

 

آرام‌تر او را به سمت خود‌مي‌كشاندند، نرسيده به

 

دسته دختر‌ها صدايي‌مي‌آيد، مهناز است كه خارج

 

از تمام زمانهايي‌كه براو گذشنه او را صدا مي‌زند

 

سر برمي‌گرداند دستي‌آشنا برايش دست ‌تكان

 

مي‌دهدحميد مي‌داند كه بايد به كدام سمت

 

 برود اماپاهايش

 

يارايي ندارد و او با خودش زمزمه مي كند ، اگر

 

كنترل دستم بود‌ ، اگر اين فيلم لعنتي رو....

 

در همين هنگام  حميد دستش به داس پشت سرش

 

مي‌خورد و چيزي‌ميان جانش مي‌دود پاهايش نيرو

 

مي گيرد و سايه درختي روي دختر‌ها مي‌افتد...

 

سايه‌ها دختر‌ها را در بر مي‌گيرند وگام بعدي را 

 

که به پشت بر مي دارد شكلهاي درهم تنيده

 

سايه‌هارا در حال آب شدن مي‌بيند و بر مي‌گردد  

 

و شروع به دويدن مي‌كند.

 

به روي تپه مي رسد؛ زنش ايستاده و خواب‌آلود

 

روي‌زمين مي‌نشيند و سفره را پهن مي‌كند حميد 

 

به دستهاي‌ مهناز  نگاه مي‌كند كه ساعتش روي 

 

عدد پنج روشن وخاموش مي‌شود

 

بسم‌ا.. اي را بلندبر زبان مي‌آورد و لقمه‌اي بر

 

دهان مي‌گذارد ناگهان ساعت بر‌ميگرددو ده را

 

نشان مي‌دهد .داخل فلاكس چاي فقط آب‌جوش

 

وجود دارد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:30  توسط سیامک عشاقی  |