تبليغاتX
روی کاغذ زرد

روی کاغذ زرد

 

 

چشم‌هايم را برداشت، روي كف دست‌هايش گذاشت،

 

 

روبروي جاده نگهداشت، جاده

 

از وسط چشم‌هايم

 

گذشت.

 

شما را به آن طرف پنجره مي‌برم و به شما

 

خودم را نشان مي‌دهم كه در حال روايت

 

كردن هستم و زماني است كه قاب‌هاي خالي

 

عكس‌هايم بدون او پر مي‌شد. سر كه

 

برگرداند، جاده گم شده بود.

 

او از پشت همه ديوارها مي‌ديد كه من وسط

 

چاله‌اي شبيه گورهاي دسته‌جمعي و مرده‌هايي

 

كه پلك‌هايشان را نبسته بودند، غوطه

 

مي‌خوردم و آسمان نزديك‌تر از تمام سقف‌هايي

 

بود كه ستاره‌اي روي آن نقاشي شود.

 

اين سراب براي نفر اول روايت، تشنگي را

 

دو چندان مي‌كرد و من با ديدن جرعه‌اي از

 

نگاهش تمام رؤيايم را افطار مي‌كردم. توهمي

 

بين راوي و روايت مرا روي درياگرفتگي

 

تمام وجودم تكان مي‌داد و او كه دست در

 

خوابم برده بود قسمتي از خواب‌هايم را كنار

 

ساعت روميزي پشت پنجره گذاشت و به شوخي

 

گفت: اين هم براي روز مبادا. بعد

 

دست‌هايش را برداشت و توي تن آسمان گم

 

كرد.

 

يكي مي‌گفت توي جاده چشم‌هايش راه افتادي

 

و يادت نبود دفتر و مدادت را با خودت

 

ببري. بين جاده و چشم‌هايش داشتي گم مي‌شدي

 

كه يكي دست‌هايت را گرفت و از لاي نگاهش

 

بيرون كشيد و بعد به مژه‌هايش دستور داد

 

كه به هم بيايند و رفت توي خواب چند

 

آسمان.

 

تنم حسابي خيس چشم‌هايش بود و دفترم از

 

خودم خيس‌تر

 

«شما كه متوجهيد. نفر سوم زياد دروغگو

 

نيست» و خستگي خواب را يك جور ديگر

 

تكان مي‌داد.

 

بايد به خوابش مي‌رفتم تا لااقل رؤيايم را

 

پس بگيرم. چشم‌هايم پلك نداشت و دستم به

 

صورتم نمي‌رسيد. صورتم را روي تكه‌اي از

 

هواي اتاق پشت پنجره جا گذاشتم تا ساعت

 

شب را از كار بيندازم و بروم روي وقت

 

خوابش.

 

شب كمي روي صورتم نشست و سياهي مرا به

 

خوابش برد.

 

توي خواب او، دست‌هايي كه نداشتيم (نفر

 

سوم مي‌گفت) به هم داده بوديم و سمت

 

پله‌هاي اولين ستاره‌ي تازه كشف شده را

 

عبور گرفتيم. مي‌رفتيم تا آرزوهايمان را

 

مرور كنيم.

 

كنار همه پله‌ها چشم‌هايي كه پلك نداشتند

 

ما را همراهي مي‌كردند و او مي‌گفت كه به

 

اولين در كه رسيديم دست نداشتيم در بزنيم

 

مجبور شديم آن را دور بزنيم و بعد، پشت

 

آن، گهواره‌اي را ميان قبر به ما نشان

 

دادند كه كودكي بدون دست و چشم نه

 

چندان آرام در آن خوابيده بود و ما اسمش

 

را ستاره گذاشتيم.

 

برايتان بگويم كه توي خواب او بعضي‌ها

 

همهمه مي‌كردند. اما دهان نداشتند كه

 

چيزي بگويند و ما گوش كردن را براي هم

 

كنار گذاشته بوديم (اين صحنه را تصور

 

كنيد ناگهان دستي از آسمان بيرون مي‌آيد و

 

ما را وسط سياهي معلق مي‌كند) او دستي كه

 

نداشت رها كرد و من از خواب بيرون

 

پريدم.

 

ديگر ستاره‌اي در كار نبود (به هيچ

 

ستاره‌اي ديگر فكر نكنيد).

 

دورادور به او نگاه مي‌كردم. من هنوز

 

پشت همان پنجره هستم. ولي او دارد بين

 

اولين پيچ جاده و آسمان گم مي‌شود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 21:7  توسط سیامک عشاقی  | 

 

 

و يادت بود كه غروب هنگام برگشتن

 

وكوچه‌اي كه از تو مي‌گذشت.

 

بنزي قرمز را گل زده بودند، قرمز و زرد

 

و برجستگي جلوكاپوتش را كه چقدر به شصت

 

دست شباهت مي‌دادي.

 

آقا... آقا... لطف كن دف تو وردار بيار يه حالي

 

به ما بده. اين قرطي‌ها سرم رو درد

 

آوردند پدر عروس بود آدمي درويش مسلك

 

كه در خانه‌ات آمده و بدون اجازه وارد

 

تنهاترين اطاقت شده بود دَفَت را اسير

 

گرفته و تا نمي‌آمدي ول كن اين جنگ

 

بي‌عيار نبود.

 

تو كه بدت نمي‌آمد، يكبار ديگر او را

 

ببيني. شايد مي‌توانستي اينطور لااقل متنفر

 

شوي، تنفري كه سالها پشت عشقي يكطرفه

 

آفتابي نشده بود...

 

روي زمين نشستي روي صندلي نشستي روي...  اما ننشستي كه ناي ايستادن

 

در تو نبود.

 

چيزي زير پيراهنت، بَم، چيزي ميان انگشتانت، بَم، چيزي ميان چشم‌هايت، بَم

 

بـِ بـِ بم

 

چيزي درون چشمهايش بم بـِ بـِ بم بِـ بـِ بم

 

وحرف‌هايي كه قبل‌ترها با هم زده بوديد،

 

نزده بوديد، فكر مي‌كردي كه زده‌اي و

 

شايد او خودش را به نفهمي زده بود بم بِـ

 

بِـ بم بِـ بِـ بم بِـ بِـ بم بايد سيگاري روشن

 

كرد بايد ادامه داد بم بِـ بِـ بم بِـ بِـ بم

 

بِـ بِـ بم بِـ بِـ بم. 

 

پدر عروس رفته بود سماع و داشت خودش را

 

تلوتلو مي‌داد شايد هم يك گيلاس.

 

با اشاره داماد، كسي كه حالا جايي داشت

 

براي نشستن براي پوزخند زدن، براي رهبري

 

كردن حتي گروه جاز «مگر او مي‌دانست».

 

جاز به صدا درآمد و تو حرفت را قطع مي‌كني كه تعريف نكني چطور چيزي،

 

دلي؛ پاكتي سفيد را بعد از بريدن صداي دف كه مجبور به ننواختن شده بودي

 

را جلو عروس گرفتي و تعريف نكني كه براي اولين بار صداي عروس را

 

مي‌شنيدي كه گفت:

 

دستت درد نكند آقا... راضي به زحمت نبوديم انشاء ا... جبران كنم.

 

مي‌خواستي برايشان آرزوي خوشبختي كني

 

مي‌خواستي تبريك بگويي اما نتوانستي با

 

سرعت بيرون زدي و شليك خنده تير باراني

 

بود كه نامردانه پشت سرت خالي شد پدر

 

عروس از سماع به زمين پريد و قرطي‌ها

 

عزيزترين آدمهاي روي زمين شده بودند با

 

رقص و پايكوبي پدرانه!

 

دف را آزاد كرده بودي اما بي‌لباس و عريان، اما آزادي آزادي است حتي اگر

 

دو پاكت سيگار بگيري و هزار تومان روي پيشخوان دكه بگذاري و صداي

 

فروشنده را براي گرفتن بقيه پولت نشنيده بگيري: آقا بقيه پولتان.

 

اولين سيگار را كه گيراندي برف شدت گرفت

 

و تو تمام بغض خودت را با دود سيگار

 

بلعيدي و يادت رفت برفهاي روي صورتت

 

گريه‌ات را رقيق تر مي‌كند بيچاره قوهاي

 

درون استخر پرنده‌هايي كه مجبور بودند يك

 

عشق بازي اجباري را تحمل كنند چرا كه

 

پرهايشان را بريده بودند كه پرواز، كه

 

فرار، كه آزادي را از ياد ببرند. سنگي

 

به طرفشان پرتاب كردي.

 

: لعنتي‌ها لااقل شما ديگه دروغ نگين.

 

پارك به برف تن در داده بود تو به

 

پارك. دف به تو. و صداي زدن، رقصيدن و

 

خواندنت كه هيچ كس آن را نمي‌شنيد.

 

زدي و رقصيدي و خواندي آنقدر كه پاهايت

 

براي نشستن و تنت براي خوابيدن بيدار

 

شد، روي نيمكتي دراز كشيدي و روكشي آرام

 

از آسمان برايت پايين مي‌آمد مثل لباس

 

عروس، اما نه، مگر مي‌توانست اينقدر سرد

 

باشد، ...چطور؟

 

بايد هم سرد باشد مگر تو چه گرمي از او ديده بودي كه با خواب او، لباس او،

 

مي‌خواستي گرم شوي، بي‌خيال هر چه باشد سفيدي از سياهي بهتر است حتي

 

از نوع برفي‌اش.

Š Š Š

 

تلي از برف سحرگاه همراه سپيده روي

 

نيمكت انباشته شده بود. دفي لاي برفها سر

 

پا ايستاده، از دو پاكت سيگار تنها

 

سيزده نخ باقي مانده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:58  توسط سیامک عشاقی  |