چشمهايم را برداشت، روي كف دستهايش گذاشت،
روبروي جاده نگهداشت، جاده
از وسط چشمهايم
گذشت.
شما را به آن طرف پنجره ميبرم و به شما
خودم را نشان ميدهم كه در حال روايت
كردن هستم و زماني است كه قابهاي خالي
عكسهايم بدون او پر ميشد. سر كه
برگرداند، جاده گم شده بود.
او از پشت همه ديوارها ميديد كه من وسط
چالهاي شبيه گورهاي دستهجمعي و مردههايي
كه پلكهايشان را نبسته بودند، غوطه
ميخوردم و آسمان نزديكتر از تمام سقفهايي
بود كه ستارهاي روي آن نقاشي شود.
اين سراب براي نفر اول روايت، تشنگي را
دو چندان ميكرد و من با ديدن جرعهاي از
نگاهش تمام رؤيايم را افطار ميكردم. توهمي
بين راوي و روايت مرا روي درياگرفتگي
تمام وجودم تكان ميداد و او كه دست در
خوابم برده بود قسمتي از خوابهايم را كنار
ساعت روميزي پشت پنجره گذاشت و به شوخي
گفت: اين هم براي روز مبادا. بعد
دستهايش را برداشت و توي تن آسمان گم
كرد.
يكي ميگفت توي جاده چشمهايش راه افتادي
و يادت نبود دفتر و مدادت را با خودت
ببري. بين جاده و چشمهايش داشتي گم ميشدي
كه يكي دستهايت را گرفت و از لاي نگاهش
بيرون كشيد و بعد به مژههايش دستور داد
كه به هم بيايند و رفت توي خواب چند
آسمان.
تنم حسابي خيس چشمهايش بود و دفترم از
خودم خيستر
«شما كه متوجهيد. نفر سوم زياد دروغگو
نيست» و خستگي خواب را يك جور ديگر
تكان ميداد.
بايد به خوابش ميرفتم تا لااقل رؤيايم را
پس بگيرم. چشمهايم پلك نداشت و دستم به
صورتم نميرسيد. صورتم را روي تكهاي از
هواي اتاق پشت پنجره جا گذاشتم تا ساعت
شب را از كار بيندازم و بروم روي وقت
خوابش.
شب كمي روي صورتم نشست و سياهي مرا به
خوابش برد.
توي خواب او، دستهايي كه نداشتيم (نفر
سوم ميگفت) به هم داده بوديم و سمت
پلههاي اولين ستارهي تازه كشف شده را
عبور گرفتيم. ميرفتيم تا آرزوهايمان را
مرور كنيم.
كنار همه پلهها چشمهايي كه پلك نداشتند
ما را همراهي ميكردند و او ميگفت كه به
اولين در كه رسيديم دست نداشتيم در بزنيم
مجبور شديم آن را دور بزنيم و بعد، پشت
آن، گهوارهاي را ميان قبر به ما نشان
دادند كه كودكي بدون دست و چشم نه
چندان آرام در آن خوابيده بود و ما اسمش
را ستاره گذاشتيم.
برايتان بگويم كه توي خواب او بعضيها
همهمه ميكردند. اما دهان نداشتند كه
چيزي بگويند و ما گوش كردن را براي هم
كنار گذاشته بوديم (اين صحنه را تصور
كنيد ناگهان دستي از آسمان بيرون ميآيد و
ما را وسط سياهي معلق ميكند) او دستي كه
نداشت رها كرد و من از خواب بيرون
پريدم.
ديگر ستارهاي در كار نبود (به هيچ
ستارهاي ديگر فكر نكنيد).
دورادور به او نگاه ميكردم. من هنوز
پشت همان پنجره هستم. ولي او دارد بين
اولين پيچ جاده و آسمان گم ميشود.
