تبليغاتX
روی کاغذ زرد

روی کاغذ زرد

بگذار از اطاق بپرسم

 

            کوه‌هایی که لب آن می‌نشستیم

 

درختی که زیر آن کوتاه می‌شدیم

 

 

                         نه بچه‌گانه

 

ارزانی مه گردنه حیران

 

 

خوابم گرفته است

 

              آسمان از کنارمان می‌گذرد

 

بی‌سقف

 

        بی‌آبی   بی‌ابر

 

روشنایی

 

        بعد از این تونل

 

                        بلند می‌شود

 

     این تابلو

 

              قصد الله اکبر

 

             شاید این اتوبوس

 

   سفر دست‌ها را

 

   از سینه بوسه‌ها

 

                  بیرون بکشد

 

بریزد

 

       لای برف

 

                 لای کولاک

 

پشت سر اسب‌های

 

               نه چندان رام

 

                             دره...

 

                                     راستی

 

                                           ماجراهای

 

                                           اطاق

 

                                       چه می‌شود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 17:47  توسط سیامک عشاقی  | 

 

نگاهی به مجموعه تهران برای شعرشدن شهرکوچکی است

                                                        سروده داوود ملک زاده

     شعریک رخداداست؛ رخدادی که مجزا از جهان بیرون ودرون نیست اماهمان هم نیست ، دیدگاه وبینش به یک رخداد است ،این دیدگاه اتفاقی است که هیچ گاه تکرار نخواهد شدو اگراتفاق دوباره بیافتد دیگرنمی توان نام رخداد روی آن گذاشت که موضوع اشباع شده ا ی است که ازجعبه مشترک ذخیره دیگرشاعران برداشته شده اما چیزی برآن اضافه نگردیده ...

     وقتی صحبت ازشعر ناب می شود غرض این است که شعربا وجود همه سنت ها ، عرف ها و ایدئولوژی ها (درمورد قالب هم صدق می کند که دراین مجال نمی گنجد)سعی می کندخودش رابه روایت برساند وازآن نیزجلوتربرود چراکه محصول ، موافقت او باتعبیرهای ازپیش تعیین شده نیست ،اوبایک جای ماجرامشکل دارد که دست در تغییرآن می زند شایداو ازنظرفرم یا محتوا یا شکل یاکلأ فلسفه اثرراقبول ندارد.

    بااین تفاسیر می خواهیم سری به آستارا بزنیم آنجاکه داوودملک زاده تهران رابرای شعر شدن شهرکوچکی می داند.

    داوودملک زاده رامی شود درابتدایک شاعرژورنالیست معرفی کرد اوبه روزشعر می گوید ووجه کارهایش محصول اویه امروزی است یابهتربگوییم او پیرامون خود رابازنماییPepresentative می کند.او نماینده شاعران جوانی است که دغدغه های مشترک دارند و آبشخور آنها اجازه داده است به گونه ای بسرایند که اپیستماتیک وضعیت محیطی خودرابازنمایی کنند.

 

برای هم سایه آپارتمان نشین

دل ام می سوزد

که صدای بلبل را در زنگ موبایل می شنود ،

و جنگل را درمستندهای رازبقامیبیند.                        دزدانه ص 11

 

برای داوود همه لحظه هاشعراست ؛لحظه های دانشجوبودنش ،صف ها . . .  او شاید معتقداست برای سرودن ی بایست به تمام زندگی چشم دوخت همه زیبائی ها وزشتی ها .پیوندهایی که شاعرروزمرگی های خودرا به بندهای شاعرانه می زند بسیارصریح هستند ،او بدون واسطه و زمینه چینی به حذف طی طریق تمایل دارد و تمام نمای موجوددرمتن را دریک زمان وشمای کوتاه بدون مقدمه چینی دراختیار مخاطب قرارمی دهد

چرت بین فصل ها

مثل خواب اصحاب غار است

یک سطر می خوابم

یک عمر می گذرد.             شب امتحان ص 84

 

درشعرهای ملک زاده ازوجودمن گریزی نیست .من های مشترکی که دچارفلسفه زدگی شده اند .این من مستقل وجهان وجه اشتراکاتی دارند که اجازه می دهد نگاه ناظر به سرایش تحمیل نشود وازحالت منفعل بیرون بیایدوبه شعروجهان آن معنابدهد ودرتقابل بین من وبرون از جهان به شعر برسد.بروزاین نوع شاعرانگی نشانگرماهیتی است ازجهان پیرامون بی آنکه پرده ای رابه پنجره بیاوریم عصرخیانت،خباثت،گریز صف شرمندگی واعدام عشق

           _ سلام مادر !

شب وروزم درجزوه های فتوکپی

تکثیر می شود

راستی از پسردایی محسن چه خبر؟

دل ام برای اش تنگ ...

چرانمی شوداین جشن روبه راه ؟

آه !

مکالمه تمام می شود .

وپسری که درکیفش

عکس دختری مشکوک

لب خند می زند

 پول تلفن راحساب می کند.       ص 55

 

چندوجهی بودن معنادرشعرهای داوود به وضوح مشخص است بافت کنایی که اوانتخاب کرده ماهیت متن را به سمت معنا های مختلف سوق می دهد استفاده اودربعضی اوقات اززبان محاوره و خیابانی توانسته محیط و محاط این نوع اشعاررا به راحتی به تصویر بکشد  پرتاب وضعی کلام و خارج شدن از خط روایت _ حذف ونگه داشتن مخاطب روی کلمه  شاهین (کلیدواژه) را می شود در متن اودید

مسافر،

بلیت راکه خورد ؛

راننده بالا آورد، قاط زد: « آااااای آبجی!بلی.....ت»

( خط آخررامی شوددر پلی فولیک بررسی کرد

واعتراضی کرد به بلندی ایست گاه.

دستش که به یارو نرسید ؛

یقه ی فرمان راچسبید

گازگرفت

گلوی ایست گاه ها را

یکی یکی همه خفه شدند.              ص 53

ازآنجاکه شعر تابع قوانین بشری نیست ممکن است آنچه وجوددارد پاره شود وآنچه گسسته است پیوند پیداکند وبین پیوندها و گسست ها تفاوت هایی ایجاد شود که باقانونمندی ازپیش تعیین شده بیگانه باشد

سیب پشتک زدبه کله نیوتن

که باید این گستاخ راادب کند

سیب رابرداشت

دید که آخر عمرش رسیده

گفت:اصلا این چرا سرخورشیدنخورد

 و الی ..........

شاعراین مجموعه نمی خواهد بزرگترازآنچه که هست حرف بزند .هرچندتخیل اوازفانتزی بودن جداگشته وبه شعراجتماعی رسیده است ،گاهی نگاهش به تفکرات فلسفی می رسد اما نمی خواهدهیچ برداشتی از آنهاکند اوازشهروندی و خودبودن خودبسیارخرسند است وشایدمی خواهد بااین ترفندبه جهان شمول بودن انسان طعنه بزند.

واین کوه ها

بابرف

قرارداددارد

مه نیز

چک سفیدحیران راامضاکرده است

بااین که تخیل وتشعیر متاثراز ذهن های منفردشکل می گیرد اماگاهی اوقات چندوچون شعر درمرحله بازخوانی به کلیدواژه نیازدارد وازآنجاکه کلیدواژه ها تنهابرذهنی معلوم ومکشوف می شودکه آن رابیابد واگرچنین نشود ذهنیت شاعرانه به ذهن دیگری قابل انتقال نیست. آلام وعواطف شاعرانه زمانی جمعی می شود که ازدیدن فلان منظره حسی بروز کند که بشودآنرا برای دیگران بازسازی و منتقل کرد.تهران برای شعرشدن شهرکوچکی است تصاویری رابه نمایش گذاشته که گاهی اشتراک وجهه های شهودی راداراست وگاهی می بایست دنبال کلیدواژه گشت مثلا درشعرهایی که اسم خاص درآنهاوجوددارد مسلما شناخت لازم از این افراد موجب می شود شعربه ادراک ملموس تری برسد هرچند متن می تواند ورودهرواژه ای را به خود مجاز بنماید اماقیاس زمانی درشعر هویدامی شود که پارادوکسیکال متن را بالابرده و مواجهت باآن رابه شکل شگفت انگیزی تغییر دهد ضمن اینکه ای کاش داوود عدم قطعیت را دراین نوع متن ها لحاظ می کرد

دیپلم شعرازدکترای ادبیات بهتراست

هم چنان که «م.سرشک» شاعر

ازشفیعی کدکنی ی محقق

 و ........

شیوه کنایی بعضی از اشعار شایدپاسخ به وجود تضادها و پرسش هایی باشد که شاعر نمی تواند آنهارا امر مطلقی بداند با اینکه نمی تواندباآنها کناربیایداماازتقابل باآنها به نحوهای مختلفی درشعرخود سودمی برد.

نه برادرانه

این حواب هم که می بینی

تقصیرباقلاقاتوق است

که سیر می خوردیم

حواسمان جمع است

هیچ وقت صدای قناری نمی دهد

توهم سعی کن آوازمبارک ات همان محلی باشد

                                    ص 84

 

بایددرنظرداشت که هرآنچه که مخاطب رابه کنش وامی دارد  موجودیت رسیدن به بافت سازی است ، حذف دراین نوع متن ها در وحله اول به نظر می رسد که متن فاقد ارتباط بافتی است ، اما بابازگشایی رمزگان آن مخاطب درسطوحی خواهدکوشید که به اصل مطلب پی ببرد .ازآنجا که ملک زاده می خواهدبسیارخودش رااز این نوع بافت سازی هارهاکند امابازهم سازه هایی برای خودش درنظرگرفته که بسیار شخصی است.

اکسیر! اکسیر!

« واو » مرا

و«فرانو»توراسبزکرده است

آه ازشعرچاپ شده ای که کسی نمی خواند  

می نشینم جلوی روزنامه فروشی

شایداین بار

سردبیرکه تلفن راقطع نکرد «به کوشش » من

ویژه نامه ی تو را دربیاورد.

تاملات وتدابیر آگاهانه شاعردرراستای فاصله گذاری گاهی به سمت معمایی شدن گام برمی دارد وگاهی درشکل حساسیت ها بروزمی کند از این رو این نوع حساسیت ها نباید درپشت باید ها و نبایدها ملاک قطعی به دست بدهد.اماشکل ونوع برخورد ملاطفت آمیز بامتن می تواند شکل افراطی آنرابکاهد.

دختران هرروز

آوازدهل اند.

ازدورکه می آیند

ترکان خطا رامی بینی

نزدیک که می شوند

خطای چشم ات را.

دختران هرروز

_ مثل دوست شاعرم _

ازدورخوش تیپ اند

اگرجلو نیایند

بخت شان باز می شود

واگربیایند؛

مشت شان.

پسران هرروز

سرکارنمی روند!                                  ص38

درمجموع به نظرمی آید شاعراین مجموعه دنبال جادوی کلام نیست برای همین آموخته بادید زندگی شعررابسراید که چه بسا توهم جادوی شعرناهمگونی ها وتفاوت هایی معنایی رارقم می زند که هیچ ارتباطی به متن ندارد بقول استیونس اودنبال خیال اعلانمی گردد که ویژگی بارز شعراورادربرمی گیرد .

شاید می شد بیشتراز این روی این مجموعه مانورداد وبه عنوان یکی دیگرازالگوهای پنج گانه فرانو آنرافراتر معرفی کرد.ازآنجاکه این روزها نقدوبررسی کمتر موردخوانش قرارمی گیرد به همین چندسطربسنده می کنم تاخط بعددیدار شعرایشان.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:18  توسط سیامک عشاقی  | 

مادرم وقتی جوان تر بود

به آزادی فکر می کرد و به پرنده ها غذا می داد

حالا که پیرتر شده

برای گربه های خانگی اش

سر پرنده طبخ می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:59  توسط سیامک عشاقی  | 

نقش‌ها مي دانند

                  يعني مي‌توانند در تو

                                       به بازي بنشينند

در دست‌هاي بدون حلقه‌ي تو

                   چه چيزيِ كتاب‌هاي سينه‌پهلو كرده‌ي ما

راستي چرا به هيچ كتاب مقدسي نوبل نمي‌دهند؟

              اسكار به بازي شيطان

                 و هر روز آدمكشي سياره آدم‌ها را

                                        ماه‌تر مي‌كند

در حوصله‌اي كه ناخداها

                        فرزندانشان را

                                        قبل از طوفان

                                               ذبح مي‌كنند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:33  توسط سیامک عشاقی  | 

صندلي‌هايي كه از روي نشستن بلند شدند

نگاهي بر مجموعه شعر طنز «زنبورها ديابت گرفته‌اند» نوشته اكبر اكسير

(....) لطفاً هر چه مي‌خواهيد داخلش بنويسيد

اما فقط شعر باشد.

شعر خوبي خواهد شد باور نمي‌كنيد؟

خودم برايتان مي‌نويسم

(شعر)

چارلز داروين در مقاله تسلط قوي بر ضعيف در مورد ادبيات اين چنين مي‌نويسد

ادبيات مي‌تواند چيزي شبيه حقيقت را توليد كند به صفحه بياورد و پيش بكشد بنابراين قدرتمندتر از حقيقتي است كه توانش را در خود دارد.

زنبورها ديابت گرفته‌اند دومين مجموعه از فراوردهاي فرانو اكسير، كتابي است كه در روي جلد آن مي‌توانيد بخوانيد شعر طنز، اين تقسيم‌بندي شعر خيلي كمك مي‌كند كه مخاطب بداند با چه چيزي مواجه است، مواجهتي كه در مجموعه قبل خواننده، كمي از آن دلگير بود، هر چند از تبسم ذهن در اين مجموعه مخاطب، هم صاحب لبخند است هم صاحب... دلگيري كه مربوط به دنيايي خارج از محدوده درون است و در جاي‌جاي گوشه كنارهاي اين جامعه...

شعر دهه هفتاد با تمام‌ هاي‌هوي‌هايش ماهيت و شكلي داشت كه توانست به هدف‌هاي كوتاه مدت خود برسد و شايد به همين خاطر بود كه شاعران اين دهه با نشر هر مجموعه كار خود را تمام يافته مي‌پنداشتند و در مجموعه بعد شعبده جديدي از آستين خود بيرون مي‌آورند كه نه خرگوش بود نه كبوتر.

شايد شاعران اين دهه اعتقاد داشتند رسيدن به مقصودهاي طولاني وقت تلف كردن است. هدف‌هاي متضادي كه در نظر گرفته مي‌شد بسياري از اين شاعران را به اهداف خود رساند اما چون طي‌الطريق آنها بسيار كوتاه بود كمتر توانست احياي شعر را به انجام بنشيند، هر چند رگه‌هاي زيادي در شعر هفتاد راه گشاي مسير ذهني جديدي بود كه كمتر در روندهاي شعري قبل‌تر از خود وجود داشت.

واژه‌ها مي‌توانند بشكنند، واژه‌ها مي‌توانند نگاه آدم‌ها را به دنيا تغيير دهند از معناهاي مجازي به معناي حقيقي و از معناي حقيقي به معناي مجازي تغيير پيدا كنند ما از اين شكستن‌ها و جابه‌جايي‌ها هميشه مي‌توانستيم در ذهن خود چيزهايي را كشف كنيم اما به واسطه خيلي مسايل ديگر هرگز فرصت بروز نداشته‌ايم، ما اصل‌هايي داشته‌ايم كه هرگز بدردمان نمي‌خوردند، اصل‌هاي تاريخي، عرق‌هاي جغرافيايي كه همچنان مانند چكمه‌هاي سربي به پاهايمان چسبيده بودند. تا فقط با سر آنها را تأييد كنيم و هرگز به سمتشان هجوم نبريم كه ببينيم كه آيا مي‌توانيم آن طرف ماجرا را ببينيم يا نه. شاملوها و رويايي‌ها و خيلي‌هاي ديگر با مشقت توانستند جايي در ادبيات پيدا كنند به واسطه تعصب‌ها و عرق‌هايي كه سال‌ها ما را به بازي ناخوشايند خود گرفته بودند.

ما كه مدعي ادبيات غني در جهان هستيم آيا كافي است به داشته‌ها قناعت كنيم آيا همچنين قناعت موجب آن نشده‌است كه ادبيات حركت ثابت و بدور خود را در يك دايره محدود گيج كننده همچنان ادامه دهد كه هنوز يك دانشجو فوق‌ليسانس مثلاً الكترونيك تهران احمد شاملو را نشناسد آيا سكون اين همه سال آنقدر آزار دهنده نشده كه مي‌بايست طرحي نو درانداخت؟

“زنبورها ديابت گرفته‌اند” از زباني نشأت مي‌گيرد كه تنها از زبان عموم مردم برخوردار نيست بلكه گاهي اوقات با كمك ابزارهاي لفظي و كلامي توانسته است به لطافت طنازانه خود برسد سهل و ممتنع بودن اين متن‌ها باعث مي‌شود كه خواننده خاص و هم عام بتواند در راستاي هدف‌مندي خوانشي كه در ذهن دارد به آن مواجه شود و به جرأت مي‌توان گفت كه راوي سوم مي‌تواند خود مخاطبي باشد كه با شعرها همزاد پنداري كرده و خود را وارد ماجرا ببيند.

شعر صفحه 23

از اتوبوس كه پياده شديم

ماشيني آنقدر بوق زد

كه خواهرم عروس شد

پدر مكانيكم

زير ماشين رفت...

اگر قرار است نظام چيدمان در راستاي نوع نگرش و وضعيت طوري تغيير كند كه بتواند خود را وارد عرصه شعر كند شعر طنز نيز مي‌تواند وضعيت به هنجاري متن را طوري تغيير دهد كه در حيطه شعرهاي معمول نگنجد در اين مجموعه شايد اكبر اكسير ساختاري از خود بروز مي‌دهد كه در طراحي و گذاشتن كلمات و جملات در جايگاه‌هايي كه گاهي اوقات حذف به قرينه معنوي يا لفظي شده‌اند و تا حدودي از شعر محض جدا شده و وضعيت مضحك آن گاهي به خواننده القا مي‌شود. مثلاً در اين شعر خط‌هاي مياني را خواننده مي‌بايست حدس بزند.

شعر صفحه 27

بهزيستي نوشته بود

شيرمادر، مهر مادر

جانشين ندارد

شيرمادرنخورده مهر مادر پرداخت شد

پدر يك گاو خريد

و من بزرگ شدم

اما هيچ كس حقيقت مرا نشناخت

جز معلم عزيز رياضي‌‌ام

كه هميشه مي‌گفت:

گوساله، بِتَمرگ!

تركيب ساختارشكن در معنا و روايت براي پرداخت‌هاي شعري و رسيدن به بازنمايي مستندگون و ماجراهايي كه مي‌خواهند از وضعيت دراماتيك مي‌خواهند دور شوند در كنار اين وجه افتراق بازخواني اثر داراي زوايايي خاص به خود گرفته حركت از سطح به عمق و از عمق به حجم شكل پيدا مي‌كند اما اين زوايا از حجم در چهارچوب زواياي تعريف شده قابل اندازه‌گيري نيست.

شعر صفحه51

پدر مخالف رژيم بود

نه از فشار مي‌ترسيد نه از چربي

هر روزچاق‌تر از ديروز

.

.

.

در رژيم را رعايت كرد

رژيم، پدر را

به گزارش پزشك قانوني

بر اثر اين تصادف 28 نفر مرداد!

ويژگي‌هاي برخي از اين اشعار ميان نويسي آنهاست متن‌هايي كه خود گويي شاعر را وارد متن كرده و درهم آميخته شدن شكل و برون فكني ماهيت متن را به چند وجه گرايش مي‌دهد لحظه‌هايي كه بيرون از ذهن شاعر شكل مي‌گيرند يا در حالت حديث نفس (soiloguy) وضعيت برعكس مي‌شود گاهي اوقات او از لهجه هم براي سرودن بهره مي‌گيرد.

شعر صفحه 69

ـ‌الو!

من اچبر اكسير هستم فرزند مرحوم نقي اكسير

اهل آستارا، 52ساله...

كشف شهودهاي اين مجموعه اگرچه دم دستي هستند يا از ماجراهاي استفاده شده قرض مي‌گيرند اما تا حدودي توانسته‌اند راندمان طي‌الطريق از مبدا تا مقصد را به سلامت طي كنند هر چند ناسلامتي اهداف نيز شايد از مقصودهاي مولف بوده باشد.

شعر صفحه8

چه بانمك شده‌ام

ديروزكهنه‌هاي پدر را مي‌پوشيدم

امروز كهنه‌هاي پسر

مرا به نمكي بدهيد

و در ازاي آن يك سطل زباله بدهيد

راستي كي پست مدرن مي‌شويم؟

اين طنزها نگرش هستند معياري در ميان چند چيز

جهان و نفس

شهود و غير شهود

به طوري كه براي رسيدن به فضيلت و درونگرايي دچار سردرگمي فلسفي مي‌شود سردرگمي كه اكبر اكسير به آن اشاره مي‌كند همواره خود را در بيگانگي شديد واقع مي‌بيند البته نه به خاطر روابط اجتماعي پيچيده بلكه بواسطه ماهيت درون، نمونه‌اي از درگيري درون و برون را در شعر صفحه 18 مي شود ديد.

 

شاعر افغانم

در گريز مدام از خويش

شنبه در خاوران شعر

دوشنبه با تاجيكان درد

در بخار سمرقند

هار مي‌شوم

مسلماً اين نوع طنز به تناقض هستي پي برده لابد به تفاسير متعددي هم تن درمي‌دهد تفاسيري كه هيچكدام به تكامل نمي‌رسند بعضي يك جهان بيني انعطاف‌پذير

شعر صفحه 40

سوپرمرغ مولوي افتتاح شد

سفر به باغ ملكوت يكسره

نقد و اقساط

با تورهاي گسترده هوايي

قابل توجه استادان محترم پرواز

مرغ پركنده موجود است

در اين قطعات چون تخيل و تأليف به گستردگي متون غنايي نمي‌رسد! مسلماً به دركي نه چندان بي‌غرض مؤلف كه سعي در تلقين در جانبداري چند سويه شده، ايده‌آل‌ها را به سؤال مي‌كشند.

گفتگوي تمدن‌ها ص 34

سگ‌هاي جهان به صداي زيرخاك مي‌انديشند

عتيقه‌چي‌ها به زيرخاكي‌ها

بچه‌ها به شير و نان

صليب سرخ به عروسك

دوربين‌ها به شكاف صندوق‌هاي خيريه

جهان به شكاف تمدن‌ها

راستي ارگ بم يا مرگ بم

كدام را تيتر بزنم؟

اكسير از درگيري رودرو با واقعيت‌ها اجتناب نمي‌كند بلكه از همان جا كه دلش مي‌خواهد خواه در كرانمندي‌ يا بي‌كرانگي به دنياي گذشته و حال و آينده نگاه مي‌كند سطح ديدگاه‌هاي او براي رسيدن به فضيلت را نوعي بازي مي‌پندارد چرا كه فضيلت‌ها خاستگاه‌هاي فردي هستند كه تاكنون نتوانسته‌اند جوابگوي سؤال‌هاي بشري باشند.

رويكرد اخلاقي در اين مجموعه اصالت‌ها را زير سؤال مي‌برد و چون از زبان عرياني برخوردار نيست گاهي اوقات نتوانسته جوابگوي خواسته‌هاي نگارش شاعر باشد.

اكبر آقا به اين بسنده كرده كه بايد قضاوت‌هاي اخلاقي دروغين را طرد كرد.

اريك فرم

شايد اين دست نوشته‌ها كه در بالا ذكر شده نگاه دوستانه‌اي به خود اكسير و شعرهايش و محبتي كه از طرف اطرافيانش منعكس مي‌شود به خصوص مليحه عزيز باشد كه بعد از سالها ما را از ياد نبردند و محبتشان را بي‌دريغ نثار اين بنده حقير كردند.

مناسب است كه اين مرور به همراه گاهي اوقات صندلي‌ها هم مي‌توانند بنشينند خوانده شود كه براي كتاب اول فرانو آقاي اكسير نوشته شده‌است، تا به بافت فني‌تر در مورد اين نوع آثار نايل آييم.

سيامك عشاقي


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:17  توسط سیامک عشاقی  | 

(       )...

لطفاً هرچه مي‌خواهيد داخلش بنويسيد.

اما فقط شعر باشد

شعر خوبي خواهد شد

باور نمي‌كنيد؟

خودم برايتان مي‌نويسم

(شعر)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:8  توسط سیامک عشاقی  | 

 

 

. . . به  خودم نهيب زدم و بلند شدم ، تاريكي كمي مرا اذيت مي كرد ، چيزي درون ذهنم بود ، تفش كردم اما انگار اصلأ برايم مهم نبود كه نفس مي كشم يا نه ، به زور دستم را از لباسم رها كردم و دنبال چيزهايي گشتم كه قرار بود بعد از مرگم داخل قبر بگذارند.

     خواهرم به قولش عمل كرده بود. دست را بردم و چراغ قوه اي را لمس ، و بعد از روشن كردنش ساكي را كه مي بايست داخلش كاغذ و قلم باشد مشاهده كردم.

      چيزي مثل نوشتن داشت مرا ديوانه مي كرد من قول داده بودم كه بعد از مرگ هم بنويسم و اين اولين كاغذيست كه قرار است سياهش كنم فكر مي كنم تا حالا چند خط هم سياه كرده ام . شايد كه اولين باري نيست كه يك مرده خاطراتش را روي كاغذ مي آورد و پس از مرگش را توضيح مي دهد .

    نمي دانم در چه زماني هستم و چند وقت از مردنم مي گذرد گمان مي كنم اگر زنده بودم الان هواي قبر كمي سنگين تر مي شد هوس چاي و سيگار كرده ام اما . . .

     حالا براي خودم يك زمان سنج خيالي درست مي كنم و قرار مي گذارم هر صفحه اي كه پر كردم يك روز به حساب بيايد . پس تا به حال بايد غروب شده باشد كه اين صفحه در حال پر شدن است » يك روز مفيد بعد از مرگ« . بعد از اين هم راحت تر مي توانم دستم را حركت بدهم و ذهنم را براي سوژه هاي جديدتر آماده كنم.

      روز دوم است يا شب دوم ، قرار است از چند كيلومتر بعد از مرگ بنويسم. چند فرشته با لباسهاي جراحي به سراغم مي آيند و سؤالاتي مي كنند

شايد دنبال دفتر خاطراتم مي گردند و من به آنها مي گويم كه بعضي از يادداشت هاي مرا مي توانند از ميان سررسيدهاي كهنه ام جستجو كنند.

      راست مي گويند يا دروغ پهلوي شما بماند كه ادعا مي كنند نمي توانند به زمين سر بزنند يا اينكه خيلي تنبل تر از اين حرفها هستند.

       صفحه را تمام نكرده ام  اما آنقدر خسته ام كه اين چند خط را مي توانيد به حساب يك روز يا يك شب بگذاريد. چراغ قوه خاموش.

     چراغ قوه را روشن مي كنم چند فرسخ از مرگ طول مي كشد كه چشم هايم (نمي دانم سر جايش هست يا نه)به نور عادت مي كند ، نيكوتين بدنم كم شده است اما دخانيات اينجا ممنوع است و تابلوي نامرئي اش جلوي چشمم سنگيني مي كند.تازه به اين فكر افتادم كه چرا به خواهرم توصيه نكردم چند پاكت سيگار هم ضميمه اين كاغذ ها بكند حيف كه شماره ارتباطي ام با روي زمين صفر شده است0-0-0    . . .

    مگر مرده هم مي خوابد اين ديگر چه جور مرگي است. قبل ترها برايم مي گفتند (درست زماني كه زنده بودم) يك مرده خواب و بيداري سرش نمي شود.

 . . .

     اين آخرين جملاتي است كه مي توانم بنويسم.امروز ارواح زيادي به اينجا آمده اند و دور و بر همين نور چراغ رقص كردند. نور چراغ ضعيف تر شده و رو به خاموشي مي رود. اي كاش مي شد باطري آنها را عوض كنم.اما از باطري خبري نيست. خيلي سخت است در اين تاريكي نوشتن، سعي مي كنم اين صفحه راتمام كنم؛ بعد كفه  مرگم را ميگذارم و دوباره كمي مي ميرم . . .

    قرار است يكي از اين شب ها خواهرم چند نفر را اجير كند كه بيايند نوشته هايم را بردارند ، شايد چند باطري هم براي چراغم بياورند . بقيه ماجرا را مي توانم آن موقع ادامه دهم...

   حالا خسته ام. حساب كنيد چند روز را نوشته ام . با اجازه .

                مي خوام كمي بميرم.

 

 

            

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:33  توسط سیامک عشاقی  | 

       جایی توی سرم دیگر فکر نمی کند

 

          با دستي كه دراز مي‌كنم

 

 و دست‌درازي‌ام فاقد زن‌هايي مي‌شود

 

كه انزجارشان از من ريشه جغرافيايي دارد

 

پشت صحنة تمام اتفاق‌ها مردي ايستاده

 

          با خيال مبهوت شدن در من

 

حلقه‌اي را برمی دارد

 

و دور همه جواهرفروشي‌ها مي‌چرخاند

 

زمين گيج مي‌رود و صحنه با يك نور سبز

 

يا هر رنگي كه دلتان بخواهد

 

             توصيه مي‌كنم زرد نباشد

        

              با هيچ جشني سازگار نيست

 

روشن مي‌شود يا خاموش

 

این درد جای دیگری چنبره می زند

 

حلقه روی صحنه پاسخ نمی دهد

 

به دست درازی مردی هیچ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 21:2  توسط سیامک عشاقی  | 

سلام   و   سال نو مبارک

 

بعد از مدت زیادی که به هر دلیلی به روز نمی کردم

 

این بار با یک داستان و دو شعر آمده ام

 

که می توانید آنها را در سه پست آخر وبلاگ بخوانید

 

 

 

 

 

اين ريل مي تواند تا بي نهايت

 

قطار سوار كند

 

جلوتر مي رويم

 

ديواري پر از بوفالو

 

و سمفوني سكوت از يك گيتار يخي

 

بعد شب و خواب طولاني كوپه ها

 

سياه مي‌كند

 

و دنباله ماجرا

.

.

.

ورودي به اين خواب شامل يك آهنگ

 

سرخپوستي است

 

حالا ملودي اين كاغذ را دوباره كوك كنيد

 

دنباله قطار يا موسيقي را

 

حدس بزنيد

 

بعد يك زوزه گرگ به اين متن

 

بدهكار مي شويد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:41  توسط سیامک عشاقی  | 

 

نزديك عيد بود وروزها داشتند كم كم از باران

 

بهاري تر مي‌شدند وباد پنجره‌ها رابه بازي گرفته

 

بود تا وا شوند ،بايد جاليز را آماده كرد،جاليزي 

 

که پرشده بود از كومارهاي تمشك

 

تصميم گرفتند بولدوزر كرايه كنند وحميد كنار

 

كومارها بود كه هل داده شد داخل آنها

 

حميد كسي را نديد،

 

اين اتفاق براي راننده بولدوزر

 

درآن طرف بوته خارها هم اتفاق افتاد امّا چون

 

براي حساب كتاب آمده بود زياد ماجرا را جدي

 

نگرفت. هنوز خورشيد سر  دوبارهاش رابه

 

زمين  نزده بود

 

كه حميد راه ميانبر را انتخاب كرد تا مقدمات كار

 

را زودتر ازبولدوزر چي فراهم كند.

 

راه ميانبر پر بود از صداي پر وبادو قورباغه،

 

حميد فكر مي كند: مهناز يادش بماند كه ناشتا

 

برايم بياورد، زماني كه ميخواست از ميان دستهاي

 

رختخواب بيرون بيايد آرام مهناز سرش راتكان

 

داده بود، مهناز حتماً بهانه‌اي براي زودتر بلند

 

نشدن رابا خود به بستر برده بود،

 

مطمئناً فيلم هاي

 

شب قبل از ويدئوي تازه شان در سرنوشت شبانه

 

آنها بي‌تاثير نبود . زنهايي كه مي‌داستنند آفتاب تن

 

را ميسوزاند و دريا مردهاي با لباس را كمترخيس

 

ميكند ، حميد صداي موزيك شب قبل را قاطي 

 

تمام صداهاي راه ميانبر مي‌شنيد.

 

آيا اين يك قورباغه است؟

 

 موجودي نه سبز نه زرد

 

كه پولكهاي آفتابي‌اش قبل از طلوع نوراني تر

 

شده بود، موسيقي شب قبل از سرشان پريد

 

 صداي بلندامّا عجيبي به گوشش رسيد مطمئن

 

شد كه اين موجود كه بزرگي به اندازه يك

 

 گربه بلكه كمي هم بزرگتر؛ قورباغه است